تبليغاتX
عروسک پشت پرده - بازی؟

عروسک پشت پرده

بازی؟

الان داشتم وبلاگ خانم اردیبهشتی را می خوندم. دیدم منو دعوت نکرده به این بازی: فکر می کنی دهسال دیگه کجا باشی؟ خانم اردیبهشتی گفته هر کی می خواد زندگی دهسال بعدش را پیش بینی کنه بیاد اطلاع بده تا من دعوتش کنم. خلاصه اینکه اگه کسی می خواد بره به خانم اردیبهشتی اطلاع بده!

اما آنا آریان در دهسال بعد:

گزینه ی یک( غم انگیز): بچه ها بزرگ شدند و مشکلاتشون هم بزرگتر. آنا هنوز داره سعی می کنه یاد بگیره چطور خواسته های خودش را فدای خواسته های دیگران نکنه. اما در این زمینه به مشکل جدیدی برخورده: اینکه خواسته ی اصلی اون چیه: خوشحالی بچه هاش یا خوشحالی خودش؟ خوشحالی خودش در اثر خوشبختی بچه ها براش مهمتره یا خوشحالی خودش در اثر خوشبختی خودش؟ ضمنا مادرش مرده  و اون داره به این موضوع فکر می کنه که آیا امکان داشته بتونه رابطه ی بهتری با اون ایجاد کنه یا نه؟ چند تایی کتاب داستان چاپ کرده که دوستانش اونا را توی قفسه های  کتابخونه شون نگهداری می کنن.چند تا دوست نویسنده داره که گاهی بهش زنگ می زنن و یا چت می کنن و در مورد ادبیات چرت و پرت بلغور می کنن.هنوز فکر می کنن که به زودی جهان ادبیات قدر و ارزششون را درک می کنه و شبها که می خوابن قبل از بیرون آوردن دندون مصنوعی هاشون خودشون را در حال گرفتن جایزه ی ادبی نوبل تصور می کنن.آنا به اونا خیلی محبت می کنه چون آینده ی خودش را در وجود اونا می بینه.

گزینه ی دو ( شاد): آنا قید این زندگی و همه چی را زده و با یک مرد یا زن( مرد باشه بهتره) شاعر یا نویسنده و از این حرفها فرار کرده. اونا در یک کشورخارجی زندگی می کنن و دقیقا دوستانی مثل دوستان آنا در گزینه ی یک دارند! منتهی قبل از خواب فکر می کنن که فرار شجاعت بیشتری می خواد یا ایستادن؟اونا هنوز نمی دونن که چه زمانی جایزه ی ادبی نوبل نصیبشون میشه اما معتقدند که شرط  اول را دارن: غیر عادی بودن..

حالا که موضوع به اینجا رسید فکر می کنم باید در مورد این کلمه ی غیر عادی با شما حرف بزنم: در حقیقت این کلمه ی غیر عادی همه ی زندگی مرا تحت الشعاع قرار داده. وقتی بچه بودم به این نتیجه رسیدم که خانواده ی من غیر عادی  هستن. معمولی نیستن. آن موقعها رفتار عجیب و غریب مادر و پدرم باعث احساس شرم در من می شد. فکر می کردم کاش من دختر خانواده ی دیگری بودم. یک والدین عادی... اصلا این پست بیخودی داره طولانی میشه. بعدا می نویسم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 19:45  توسط آنا آریان  |