<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عروسک پشت پرده</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 16:18:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نگرانی های کوچک</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>دیروز از یکی از دوستانم یک ایمیل دریافت کردم با عنوان &lt;STRONG&gt;چرا از ازدواجمان احساس رضایت نمی کنیم؟&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایمیل از این ایمیلهای فورواردی بود که چند دست چرخیده بود، برای همین از آشنا بودن عنوانش تعجبی نکردم. لابد قبلا برایم ارسال شده.یکی دو خط اول را خواندم، متوجه شدم نه تنها این ایمیل را من قبلا خوانده ام بلکه حتی  نویسنده ی آن خودم هستم! با ترس و لرز پائین نوشته را دیدم. خوشبختانه از اسم من خبری نبود. کمی خیالم راحت شد. پس دوستم  نفهمیده است که من وبلاگ دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بین دوستان قدیمی و فامیلم تقریبا کسی نمی داند که من وبلاگ نویسم. اوائل برایم اهمیتی نداشت حتی آن روزها چند بار از شوهرم خواستم  وبلاگم را بخواند که گفت باشه می خونم فقط میشه خطی هزار تومان! این بود که منصرف شدم! خب خیلی گران در می آمد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم اینجا احساس راحتی کردم. بخشی از وجودم را که دوستان و خانواده ام نمی شناختند به این صفحات آوردم .به زودی پشت پرده ،خانه ی آن قسمت  از روحم شد که در روابط اجتماعی پنهان است.این است که گاهی این نگرانی های کوچک نمی گذارد راحت بنویسم.نکند دوستان و فامیلم اینجا را پیدا کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-334.aspx&quot; target=_blank&gt;چرا از ازدواجمان احساس رضایت نمی کنیم؟&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 16:18:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اودیپ</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>وقتی بچه بودم آرزو می کردم با پدرم ازدواج کنم برای همین وقتی پسرهام سر اینکه  وقتی بزرگ بشن کدومشون باید با من ازدواج کنه دعوا می کنن تعجب نمی کنم.</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 10:10:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>این روزها فکر می کنم حفظ عشق مهمتر از معشوق است. این است که دارم یاد می گیرم چطور گاهی برای حفظ عشق از معشوق بگذرم..</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 14:02:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر12</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>راستش حوصله ی خودم هم سر رفته. اول فکر می کردم از وقتی که از هند برگشتم اینطور شده ام  اما حالا که خوب فکرش را میکنم می بینم چند سالی است که همینطور حوصله ام سر رفته.این انتخاب خودم بوده. می توانستم با ناصر بمانم و روزهایم را با هیجان بگذارم یا اینکه .. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اما سوال من این نیست که چرا بعد از آن سیگار می کشند و نه قبل از آن.سوال من این است که چرا داشتن تعادل اینهمه سخت است؟ آدمهایی که می شناسم یا مثل ناصر پر از شور و سرمستی و دیوانگی اند و یا مثل فریبرز با عقل و درایت و خسته کننده و یا مثل حمید بازیگوش و غیر قابل اعتماد.. چه میشود اگر مردی را بیابم که شور و احساس ناصر را داشته باشد همراه با عقل و دور اندیشی فریبرز و سرزندگی حمید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه در این اوضاع و احوال فرنوش هم هر روز با من تماس میگیرد که پس چه موقع از حمید انتقام می گیری؟ خدا شاهد است که صدبار به او گفته ام تو بگو چطوری انتقام بگیرم من اطاعت می کنم اما هر دفعه از زیرش شانه خالی می کند و کار را به من واگذار می کند. این است که  می خواهم دوباره سوار هواپیما بشوم   و به ناصر فکر  کنم که در معبدی مشغول دیوانه بازی است بعد به دفترچه ی منظم فریبرز نگاه کنم و حوصله ام سر برود و به ایران برگردم: همینجا توی بلاگفا. می خواهم بگویم که نهایت همین است:حوصله ام سر برود، اینقدر که  اجاق گاز را  کثیف کند و حتی شعله را هم خاموش کند و بیاید برود توی رختخواب و بگوید شب به خیر!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 00:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر11</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>من هم فکر می کنم بهتر است به توصیه ی مادر فرنوش گوش کنم و به سر کار خود برگردم...اتفاقا امروز که برای شرکت در یک کلاس روانشناسی از میدان ولیعصر می گذشتم به نظرم رسید که این روزها چقدر زندگی کسل کننده و بی روح شده.. برای همین فکر می کنم خوب است  قدری حال و هوایمان را عوض کنم پس فرنوش و مادرش  و بحث های اخلاقی شان را همانجا رها میکنم و ماجرای سومین روز سفرم به بمبئی را برایتان می نویسم.. بله  بعد از ظهر سومین روز بود.آفتاب از پشت پرده ها اتاق را روشن می کرد...اتاق ناصر را می گویم... رفته بودم تا به یکی از آهنگهایش گوش کنم. روی صندلی نشسته بودم و ناصر  همانطور که داشت در لپ تاپ اش دنبال آهنگ می گشت توضیح  داد که شعرش را هم خودش سروده است.بعد به سمت من برگشت . یک لحظه سکوت کرد و انگار چیزی موجب ناراحتی اش شده باشد سرش را تکان داد ، ناگهان دستهایش را گشود و خیلی ساده گفت:میشه بغلت کنم؟ اینطوری دارم اذیت میشم!.. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بله همینطور اتفاق افتاد خیلی ساده..نه راستش فوق العاده بود. باید بگویم قابل وصف نبود.کاملا از خود بیخود شده بودم.. با آنچه می توانستم تصورش را هم بکنم فرق داشت .. او را جوری می خواستم که هرگز هیچ مردی را نخواسته ام.. سرمستی گرم و معرکه ای سرتا پایم را فرا گرفته بود.. بعد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چند لحظه بعد ناصر داشت سیگار می کشید و نگاهم می کرد.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلوم است که ادامه دارد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 01:54:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر10</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-423.aspx</link>
<description>فرنوش را نگاه کردم که چطور شاد و سبکبال در کنار من قدم میزد و  نقشه های خنده داری برای حمید می کشید.هر چه سعی کردم نتوانستم او را در لباس عروس تصور کنم.مستقر شدن در یک زندگی خانوادگی برای چنین دختر پرتحرک و فعالی دور از انتظار بود.مگر اینکه شریک زندگی اش یک همکار باشد. فقط به عنوان یک دوست میشد او را در کنار یک مرد تصور کرد. آنهم دوستی با حقوق کاملا برابر.  فرنوش دختری نبود که بتواند مرد سالاری موجود در زندگی زناشویی را بپذیرد.بعید است هیچگاه اجازه دهد کسی او را با نام فامیل شوهر صدا کند... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرنوش همچنان نقشه می کشید: چطوره با او قرار بگذاریم بعد اون دختره را هم خبر کنیم!اصلا چطوره من یکطوری باهاش دوست بشم و گوشی اش رو بدزدم! اینطوری شماره تلفن زنش به دستم میاد! می دونم چه بلایی سرش بیارم! وای بیچاره زن چنین مردی!! فکر می کنه شوهرش مشغول کاره!اصلا چطور بعضی زنها این مردها را تحمل می کنن؟ چقدر بدبختن اونا!... همانطور که به حرفهایش گوش می دادم فکر کردم آیا ما حق داریم در مورد حمید اینطور قضاوت کنیم؟ کاری که او می کردچه اسمی داشت؟ کمی تفریح؟بازیگوشی؟ دزدی؟شیطنت؟ .. یا خیانت؟ اگر از او می پرسیدیم مطمئنا می گفت( من فقط دنبال کمی هیجانم کمی شیطنت... بعد این خانوم هم کمی تفریح می کنه و تمام. هر کس میره دنبال زندگی خودش. )اگر این ماجرا بدون رسوایی تمام میشد آیا میشد از خطای حمید مثل شیطنت یک کودک گذشت؟ درست مثل بچه ای که کمی از شیرینی برادرش می خوره. اونم برادری که بهش اعتماد کرده و اونو وارد حریم زندگیش کرده.  چطوره میشه یک زن را، یک انسان را در حد یک شیرینی، یک شی پائین آورد؟ پس نقش خود این زن چه می شود؟ اگر شیرینی تصمیم بگیرد که خورده شدن  با دندان دیگری را هم تجربه کند چی؟ لازم است که حتما با آگاه کردن شوهرش زندگی اش را بهم بریزد؟ لازم است بچه به برادرش بگوید که با موافقت شیرینی می خواهد کمی آن را بچشد؟! اصلا مگر می شود واقعا زن را شیرینی  و شوهرش را مالک او تصور کرد؟در مورد مرد چی؟اگر او هم بخواهد کاری مشابه بکند؟آیا مرد هم شیرینی  و زن مالکش است؟تکلیف قرارداد ازدواج چه می شود؟تو مال منی و من مال توام و بدون اجازه و اطلاع من نمی تونی  وارد رابطه ی دیگری شوی..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر فرنوش رشته ی افکارم را پاره کرد: آخه اصلا به شماها چه مربوطه؟ببخشیدها منظورم با شما نبود. منظورم این دختره است. سرت توی کارت خودت باشه مادر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 11:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر 9</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-422.aspx</link>
<description>چطور می توانم بنویسم وقتی که همه چیز او را به یاد من می آورد؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترانه های نامجو، صدفی که صدای دریا می دهد..کفشهایی که سوراخ شده اند.. یقه ی پیراهنی که خوب دوخته نشده..بوی سیگار.. و کتابها.. کتابهایی که همه جای اتاق پراکنده اند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن شب وقتی روی تختم دراز کشیدم کتابی را که ناصر به من داده بود باز کردم..صفحات آن چه بوی سیگاری میداد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باید بنویسم و صفحات دفترم را از کلمات پر کنم..کلماتی که چون شراب مرا مست می کنند..اگر این عقل لعنتی بگذارد، از من می پرسد برای چه عاشق ناصر شدی؟و من مجبورم برایش استدلال کنم.کدام منطقی دیوانگی را توضیح میدهد؟ناصر به طرز عجیبی همزمان  احساسات آسمانی و زمینی را در من بر می انگیخت.و  صادقانه بگویم که اگر افسارم را به دست این عقل دوراندیش نداده بودم اکنون زندگی عادی ام به هم خورده بود و می توانستم سرمستی و شور دیوانگی را تجربه کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار به ادامه ی ماجرا برگردم.. آن شب وقتی به اتاقم برمیگشتم حمید را دیدم که در گوشه ی راهرو با زنی خلوت کرده بود.زن به دیوار تکیه داده بود و حمید که  یک دستش را بالای سر زن به دیوار گذاشته بود صورتش را به او نزدیک کرده و مشغول گفتگو بود. نزدیک تر که شدم از چیزی که دیدم تعجب نکردم. وقتی حمید سر میز آن زوج نشسته بود و دزدکی یقه ی باز پیراهن زن را دید می زد حدس زده بودم. مردهایی مثل حمید اگر زنی را بخواهند او را اغوا می کنند و برای رسیدن به هدف خود دروغ می گویند دلبری می کنند بی آنکه به عواقب آن برای آن زن و در صورتی که همسر داشته باشد به پاشیده شدن کانون خانوادگی او بیندیشند. اصلا این مردها زنهای متاهل را ترجیح می دهند چون زن مجردی که خواهان ازدواج و امنیت است برایشان مشکلاتی ایجاد می کند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال فردای آن روز وقتی ماجرا را برای فرنوش تعریف کردم با خنده گفت که چطور است حالش را بگیریم؟ سرزندگی فرنوش مرا هم به هیجان آورد. بد نبود اگر کمی سرگرم می شدیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 09:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر8</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-421.aspx</link>
<description> شما که قلم منو می شناسید می دونید که  حوصله ی توصیف نداره بنابراین از این موضوع می گذرم که چطور  روبروی اون نشستم و چطور همونطور که داشت سیگار می کشید گفت که داره سیگارو ترک می کنه! اما برای قلم من نوشتن در مورد شخصیت ناصر مثل نوشیدن یک لیوان شکلات داغ در هوای مرطوب مطبوعه..بنابراین اونو رها می کنم و می ذارم لذت ببره.. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بله ناصر آدم متفاوتی بود. به گفته ی خودش معمولی نبود و به گفته فریبرز دیوونه بود. دیوونه از نظر آدمهای عقل گرایی مثل من و فریبرز یعنی کسی که نمی خواد سهم کار دنیوی خودش را انجام بده.کسی که براش تطابق با زندگی عادی دشواره.. آره ناصر همچین آدمی بود.در آمد ثابتی نداشت و به قول خودش اموراتش را با قرض و قوله می گذروند.اما اون دارای توانایی شگفت انگیزی بود... ناصر  کلمات را می شناخت با آنها  صمیمی بود و از قدرتهای پنهان درون آنها بهره مند بود.نمی دانم قبلا به شما گفته بودم یا نه ولی هیچ چیزی نمی تواند به اندازه ی کلمه مرا اهلی کند و حالا که اینها را می نویسم جای انگشتان او برگونه ام داغ است هنوز...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او بدون تماس بدون حرف و  تنها با حضورش همانطور که بودمعنای  راستین عشق را به من  نشان داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; و ناصر...من به سویت خواهم آمد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بارها و بارها&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حتی اگر میان ما&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فرسنگ ها فاصله باشد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موسیقی مثل روح آدم است ابزاری برای  بیان عشق و یا درد و ناخوشی..و من آن شب به روح اوگوش دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما افسوس که عادت به اینهمه  خوشبختی نداشتم و دلم می خواست از این سرمستی پرشور فرار کنم و برای همین خیلی زود به اتاق خودم برگشتم اما.. اما جای انگشتان او بر گونه ام داغ است هنوز..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 09:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-421.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عذر خواهی</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-420.aspx</link>
<description>قبل از هر چیز عذرخواهی می کنم به خاطر تاخیری که در نوشتن ماجرای سفر پیش آمد. اصلا به خاطر همین است که من سریال های تلویزیون را دنبال نمی کنم. تحمل این را ندارم که کسی برایم تصمیم بگیرد. ترجیح میدهم کتاب بخوانم اینطوری هر وقت دلم خواست کتاب را ورق می زنم و پایان داستان را می خوانم اما عجیب است که گاهی ترجیح میدهم  اینکار را نکنم. انگار از ندانستن پایان و خیالپردازی لذت می برم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بگذریم .... چند روزی شمال بودم و باید بگویم که هیچ چیز مثل گذشته نبود.. آفتاب درخشان تر بود و دریا آبی تر و اینها همه به خاطر حضور او در زندگیم است... گاهی آدم به آهنگی محتاج است که خود را در آن بشنود کلمه ای می خواهد که مثل قطره اشکی بر کاغذ بریزید و  جای آن باقی بماند.. به کسی نیاز دارد که به او گوش دهد نه به کلماتش بلکه به اشکهایش...  و بله من آن شب او را دیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اما نکته ی دوم اینکه از خواندن کامنتهای شما به خصوص خصوصی هایش متعجب شدم.آخر شما فکر می کنید  زنی  که حدود ده سال زندگی زناشویی در کارنامه اش دارد خوابیدن با یک مرد چقدر می تواند  برایش مهم باشد؟بگذارید شما را هم در تجربیاتم سهیم کنم:برای اینکه شما(زن)  بتوانیداز یک همخوابگی  به طور کامل لذت ببرید زمان لازم است. نه فقط روح شما بلکه بدن شما هم زمان می خواهد تا خود را با یک پوست جدید ، بوی جدید و.. تطبیق دهد... نمی شود که شما برای اولین بار با یک فردی که نمی شناسید بپرید توی تختخواب و ذهنتان اینقدر آزاد باشد که بتوانید خود را به طور کامل رها کنید. اصلا چنین چیزی  غیر ممکن است مگر اینکه تحت تاثیر مواد یا الکل باشید..بنابراین منتظر تختخواب نباشید، من چیزهای بهتری برایتان دارم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بله من او را دیدم...اما چرا لازم بود  برای دیدن او  از مسیر همیشگی خود  دست بکشم و  وارد یک کشور بیگانه بشوم؟  این هم سوالی است که من به پاسخ آن فکر کرده ام: هر چیزی که عقل را سست کند و فرد را از چنگ زمان برهاند به فراخوانی او کمک می کند.اما او  نه آنطور که درافسانه ها آمده است دسته ای پیچک و برگ مو در دست داشت و نه حتی چیزی غیر عادی در ظاهر او دیده می شد. همان لباسی را پوشیده بود که در هواپیما به تن داشت.یک بلوز و شلوار ساده و نه چندان تمیز. احتمالا تنها زندگی می کرد...یک صندلی انتخاب کرد و نشست و همانطور که سیگار می کشید از بالای عینکش نگاهی به اطراف کرد. تیر نگاهش که به من خورد فهمیدم که خودش است. روز قبل برایم فقط یک آهنگساز ناشناس بود که آمده بود معابد هند را ببیند اما امشب او همان کسی بود که باید می آمد تا من بتوانم از من عاقل خود دور شده و چون کودک با چشمانی گشاده با زندگی روبرو گردم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی که من اینهمه راه برای دیدن او آمده بودم در هواپیما صندلی جلوی من نشسته بود. باید بگویم هرگز کسی را ندیده ام که به اندازه ی او حیات کلمات را باور داشته باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پی نوشت: یک سری اینجا بزنید:&lt;A href=&quot;http://monti.blogfa.com/post/253&quot; target=_blank&gt;وبلاگ مسکالین&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 22:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-420.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر7</title>
<link>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-419.aspx</link>
<description> وقتی یکساعت بعد با کلافگی از خواب بیدار شدم تازه فهمیدم که چرا تور هند اینقدر بی رونق  است. بهار برای سفر به هند فصل مناسبی نیست.گرما و رطوبت آدم را دیوانه می کند آنهم کسی مثل من که  عاشق هوای خشک کویر است و باد که از بادگیرها بر تن داغ آدم می وزد و اجازه نمی دهد عرق کنی.دوش گرفتم و موهایم را به زحمت خشک کردم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ساعتی بعد در لابی هتل مشغول صحبت با مسافران بودم. خیلی زود متوجه شدم که تور به دلایل گویا مذهبی مردم رابه بسیاری از معابد و جاهای دیدنی نمی برد. یکی از این مراکز معبد نیلوفر آبی یکی از ده معبد مهم ب.ها.ی.یان در هند است.فکر کردم حتما فردا با فرنوش از این معبد بازدید می کنم.در همین موقع حمید را دیدم که با زوج قبلی مشغول نوشیدن چای است. باید بگویم که چای در هند همراه با شیر و ادویه هایی مثل زنجفیل، هل و فلفل سیاه تهیه می شود و مزه ی نسبتا خوبی دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهتر است بیش از این موضوع اصلی پرت نشویم چون شما قطعا می توانید اطلاعات خوبی در مورد هند از طریق نت یا کتابهای مختلف به دست بیاورید ولی باور کنید که نفوذ به اعماق روح آدمها کار ساده ای نیست،کاری که من سعی دارم انجام بدهم.. بله آن شب یکی از شبهای مهم زندگی من بود.شبی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 23:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arusakeposhteparde</dc:creator>
<guid>http://arusakeposhteparde.blogfa.com/post-419.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

